شک!

داشت به کارهاش می رسید. 

یه گفتم: می دونی که یه ماه و خورده ای نیستم؟! سرش رو بالا آورد و با چشماهای گرد شده گفت: چی؟ یه ماه و خورده ای؟!!!

گفتم آره خب... لبم رو هم لرزید....

لبخند تلخی زد و  گفت: می دونم دلت تنگ شده.... باید بری... نیاز داری بهش....

حس کردم اشک ت چشماش حلقه زد اما زود خودش جمع و جور کرد....

گفتم: دلم برات تنگ میشه ها.... بغضم داشت می ترکید.... سرم رو برگردندم...

خودمونو مشغول کارای دیگه کردیم و مثلاً دلتنگیمون رو مخفی کردیم!

 

 

/ 0 نظر / 70 بازدید