بگذار...

........... می گوید: تو چه؟

می گویم: هوووووووووم... بگذار... هنوز مانده...نه؟!....

نگاهم می کند و با لبخند می گوید باشد.... نفس عمیقی می کشد و هزار حرف نگفته از همان نفس جاری می شود.....

و من دلم می خواهد.... فقط گاهی اوقات آن نفس ها با بِبلعم و نگاهم را از آن لبخند ها نگیرم.....

و نفس هایم که سنگین و سنگین تر می شوند را در سینه حبث کنم.....

/ 0 نظر / 39 بازدید