رسیدم خونه... کیف و ژاکتم رو انداختم یه طرف و ناهار خوردم.... ساعت ۴:۳۰!

نههههه... بازم؟! لعنتی هفته ای یه بار کم بود، حالا داره میشه هر روز... سه تا بروفن انداختم بالا که بدتر نشه سردردم... نمی خوام یه جای دیگه ی بازوم سوراخ شه باز.

امروز رفتم طبقه چهارم که استادمو ببینم... تا در آسانسور باز شد و چند قدم برداشتم کریس رو دیدم. کلی ذوق کردیم. گفتم استاد یه خبر؟ گفت چی؟ گفتم مسافرت رو میام!  اینقدر خوشحال شد که حد نداشت. گفت منم چند روز پیش رزرو کردم بلیطمو. پروازمون با بچه های دیگه فرق داره. به آژانس بگو میخوای با پروازی که من هستم بیای. پروازمون از اینجاست به رُم یه سره، بدون توقف.... فقط بجمب....

دلهره گرفتم.  رفتن برام مشکلی نداشت ، اما برگشت.... تقویممو یه ورق زدم... یه نفس عمییییق کشیدم. هزار تا فکر از سرم گذشت.

اووووی دیروز سمت چپ بود، امروز سمت راست... من خوب میشم.. شاید یه دوش آب سرد حالم رو یه اپسیلون جا بیاره...

نه اینا چاره ش نیست... سر خودمو که نمی تونم گول بمالم.

/ 0 نظر / 65 بازدید