یه پنج  روز خوب... یه پنج روز تکرار نشدنی. چقدر خندیدیم... چقدر حرف زدیم و دست تو دست هم راه رفتیم.

خوشحالم. حس خوبی داریم با هم.

وقتی "ب" ما رو با هم دید و حرف زدیم تو کافی شاپ.... بهمون لبخند زد و روز بعدش بهم گفت:  می دونی اون موقعی که داشتیم شیرینی می خوردیم و با هم حرف می زدیم و از حنده داشتیم می ترکیدیم به چی فکر می کردم؟

گفتم چی؟

گفت: اگر اون اتفاقها قبلاً نمی افتاد، الان محال بود اینقدر خوشحال و خندون باشی....

یه لحظه برگشتم به گذشته ... به همین چند ماه پیش ... به استرس ها و جنگ اعصاب ها... دیدم آره ، راست میگه...

امیدوارم همه چی خوب پیش بره...

دوباره ... 35 روز دیگه :)


/ 0 نظر / 40 بازدید