ماه ناز
رد پای رویاهای شبانه
دیگه باید رفت... باید بار سفر بست و رفت.... وقتی به چند روزِ آینده فکر می کنم...مثل این می مونه که یه روزنه ی نور اون دوردورا داری می بین و هر روز یه قدم بهش نزدیک می شی... شوق رفتن...یه حس عالی... جالبه..اصلاً این احساس نمی کنم که من قراره دلم برای این لحظه تنگ بشه... برای این صندلی...این خونه...این شهر... شاید چون بهش تعلق و وابستگی ندارم... راحت قدم بر می دارم و دور می شم...چون اون نور ...بهشتِ منه.... یه وقتایی هست که خیلـــــــــــــی خسته ای... می گی دیگه نمی تونم... یکی بهت تلنگر می زنه... فقط با یه سلام...یا با یه خسته نباشی.... نمی دونم...یه احوالپرسیه کوچیک... اینقدر اون احوال پرسی بهت می چسبه که از هزار تا ماساژ و حموم آب گرم بهتره... یه حس " نیلوفرانه" بودن دوستای خوب همیشه نعمته...حتی اگه خیلی ازت دور باشن... حس می کنی همین الان کنارته... شاید یه روزی ببینیشون...کی می دونه؟ خیلی بده آدم انتظار بکشه... هی می شینم درو دیوار نگاه می کنم... دریغ از یه ذره کار مفید... خشکم زده و نگاهم بی روحه..لبهام روی هم بودن رو ترجیح می دن ... نمی تونم لبخندی بزنم که دندونام معلوم شه.... گوشیم رو گذاشتم رو سایلتن...چند دقیقه یه بار برمی دارم و نگاهش می کنم.... بعد خودم رو گول می زنم و می گم: می خواستم ساعت رو ببینم...همین... گوشیم که هیچ وقت برام مهم نبود...همیشه تو خونه جاش می ذاشتم یا شارژ نداشت یا رو سایلنت بود.... الان...همش تو دسمه یا کنارمه.... نمی دونم چرا نمی خوام از خودم دورش کنم... یهو زا خواب می پرم فکر می کنم گمش کردم...سراسیمه پیداش می کنم و صفحش رو نگاه می کنم.... باز همون ساعت.... دلم می خواد یه نوشته ی دیگه دو صفحش حک بشه... کاش تنها بهانه ی ادمها برای بودن با هم روحشون بود... کنارت باشن برای اینکه حرف دل هم رو می فهمید... برای اینکه اگر فرسنگ ها از هم دور شید باز هم همون ارزش رو دارید... برای اینکه از هم توقعی ندارید... اگر یکیتون خوب نباشه اون یکی هم ناخوش می شه... حتی اگه ناخوش نشه سعی می کنه بدترش نکنه.... نگه ای بابا چرا اینجوری ای...من خوبم...تو ضد حالی... داد بزنی سرش بگی: الان که من حالم خوبه تو خوب نیستی... شاید داد نزنی...اما خودخواه بازی در بیاری..."من" رو ببینی نه "ما" رو... یه وقتایی خدا یه کاری می کنه که آدم نمی دونه باید چی بگه... نشد...نه نشد... چرا من؟ چرا الان؟ آخه مگه خدا منو دوس نداره؟ آخرشم هم می گیم خب حتماَ حکمت خدا بوده.... قسمتم این بوده... اما یهویی خدا یه راهی می ذاره جلوی پای آدم که اسمش رو می ذاریم معجزه ! به قول سهراب: " هر کجا هستم...باشم....آسمان مال من است" من رو از تنهایی نترسون... اینقدر کار بلدم که می تونم سره خودم رو گرم کنم.... تنهایی رو ترجیج می دم به با هم بودنهایی که آدم از پشت خنجر می خوره.... آدمها وقتی تنها هستن که عشقشون رو تو زندگی پیدا نکنن... یه جا خوندم...آنلاین ترین ها...تنها ترین ها.... راست می گفت...شاید 10 نفر اطرافت باشن...اما آخرش حس کنی هیچ کس نیست... می گی چرا؟ چون نمی فهمنت..... مثل این می مونه که توی خونت با آدمای خارجی باشی!!! یه عالمه حرف می زنی... آخرش با سر می فهمونن بهت که نفهمیدیم... این یعنی تنهایی... زبون دل آدمها رو باید فهمید.... این جاده ی زندگی هم که همش بالا و پایین داره... می گن نه زندگی همینه...زندگی یعنی بالا و پایین داشتن.... خدایا بلد نبودی خط صاف بکشی؟ زندگیه همه شده یه موج سینوسی.....بالا و پایین....پر تلاطم.... کاشکی این نوشته های فلسفی از تو این حرفا در نمی یومد.... زندگی یعنی بالا و پایین...موج با همین بالا و پایین رفتن ها زندست... خب اون موجه...به ما چه؟ کی گفته زندگیه آدما هم باید اونجوری باشه؟ من می خوام یه جا ثابت واستم...ببینم کجای این دنیام.... من فقط دلم یه بابا لنگ دراز می خواد...همین هی با خودم یکی به دو می کنم.... باز رسیدم به تناقض!!! این دفعه هر لحظم یه تناقض شده... یه جورایی هم ناخوشاینده برام.... اگه بگم آره....شاید اینحوری فکر کنه.... اگه بگم نه باز هم شاید یه جور دیگه.... می ترسم... این بار از حرفها و نوشته های خودم می ترسم.... و باز از دوست داشته شدن می ترسم.... مثل همیشه... همزاد یادته گفته بودیم ما از اول اشتباهی بودیم؟ هر روز این جمله داره برام ملموس تر می شه... سکوتم داره بی جهت قضاوت می شه... اگر یه وقتی بگم آره...میگن: هه...دیدی...گفت آره...کی فکرشو می کرد بگه آره...واقعاً که.... اگر بگم نه....باز همون جمله های بالا.... داشتیم امتحانت می کردیم...چه طور نفهمیدی....؟؟؟ و در یک لحظه کنار گذاشته می شم.... سکوت رو ترجیح می دم...هر چقدر تلخ باشه.... شما بگو...من گوش می دم :) صدات در نمی یاد... زل می زنی به یه گوشه و هی یه چیزی رو با خودت زمزمه می کنی... حتی نگاه هات داد می زنن چته...اما لبات خاموشن... فریاد زدن سکوت هم برات سخت می شه... به خیابون پناه می بری...مسافت برات مهم نیست... می ری ...می ری...تا ته دنیا... جاده برات می شه مُسکن... کفِ پاهات بی حس شده از بس راه رفتی..اما... نمی خوای سرت رو بگیری بالا تا کسی چشمات رو نبینه... گریتو قورت می دی تا کسی نگه: چی شده؟ چرا؟ و هزاران علامت سئوال دیگه... می گی هستم...اما حواست اینجا نیست.... خوبِ من... یه روز خوب میاد... یه حس بنفش داره تو دلم جون می گیره.... یه حس خوب...مثل همه ی بنفش های دیگه... راستی می دونستی...برای من بنفش یعنی همه چیز... حس های خوب... ادمهای خوب... نگاه های خوب...همه و همه ی خوب ها بنفشن... چه ساده.... یه حس رنگی :) آره...من احساساتم رنگ داره...اونم بنفش... اما این بنفش...برام خیلی خاصه... هنوز مونده تا دل بزنم به دریا و توش غرق بشم... یه ترس...یه حس گنگ...یه حس خاص و گاهی متناقض.... یه وقتایی بنفش ها ساده وارد زندگیم می شن... اما این یکی...خیلی خاصه.... حتی وقتی یادم میاد دلم می لرزه... یه حس خوب....



دیدید یه وقتایی آدم با خوش هم لج می کنه...
نق می زنه به جون همه چیز و همه کس....
همه ی حرفا می شه: دوس دارم...دلم می خواد...همینه که هست...
حرفهایی می زنیم که یادمون می ره طرف مقابلمون هم آدمه هااااااا...
همه چیز می شه یه حس خاص...
دیدی می گن همین که کنار یه نفر باشی برای می شه بهترین آرامش و عشق دنیا...
فقط بشینی و نگاهش کنی بدون هیچ حرف و کار خاصی...
از حضورش لذت ببری و نخوای گذر زمان رو حس کنی...
دلت می خواد تمام انرژی های دنیا رو برای نگه داشتن عقربه های ساعت به کار بگیری....
نق می زنیم تا توجه بشه بهمون...برای خریدن زمانِ با هم بودن.....
بودن...هستن....این خوبه....
چقدر این حس رو دوست دارم....


انگار همه منتظرن تا من یه حرفی از دهنم بیاد بیرو ن و بگن: نُچ.... نشد...باز اشتباه کردی....

» نیلوفرانه...
» .....
» من یا ما؟؟؟؟؟
» :)
» تنهایی...
» بالا و پایین...
» حس کردی؟
» بابا لنگ دراز
» می ترسم...
| Design By : RoozGozar.com |
