ماه ناز

رد پای رویاهای شبانه

ادامه ی این وبلاگ رو می تونید تو آدرس زیر بخونید

http://ca-rain-nc.blogfa.com/

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

کمتر از 56 ساعت دیگه میرسم ایران.

کمتر از 17 روز دیگه هم با اختلاف نیم ساعت میرسیم فرود/اه شهرمون :)

یه هفته ی عالی رو قراره با هم بگذرونیم :)

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

همه چی آرومه. من چقدر خوشحالم :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٩ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

 عجب آهنگی...عجب شعری.... عجب تنظیمی....

به شدت اعتیاد آوره. توصیه می کنم حتماً کنسرت لوریس چکناواریان و شهرام ناظری رو ببینید.

پیدا شدم پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم
شیدا شیدا شیدا شدم
شیدا شدم شیدا شدم

من او بدم من او شدم
با او بدم بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
در عشق او چون او شدم

آواز از آن باده ندانم چون فنایم
از آن باده ندانم چون فنایم
از آن بیجا نمیدانم کجایم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

 گفت : چند تا از 5 تا رو گفتی؟ گفتم دو سه تا!

گفت: بیام اونجا میگی؟ گفتم اووووم 9.5 روز دیگه که اومدی شااااید بهت گفتم. 

گفت 9.5 روز دیگه نهو 9 روز و 7 ساعت دیگه.

پ.ن: "س" گفت: کی میاد؟ گفتم واسهthanksgiving  و کریسمس. ... 

گفت: خوبهو باشه.... خوش میگذره اتفاقا.... 

خدا کنه یکی از سه تا رو بتونم قبول شم. :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٦ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

میگوید: تا رفتم منزل خانوم "خ" و نشستم روی مبل همه چهار چشمی من رو نگاه کردند و گفتند: خبببببببب فلانی چه طور است؟!!!!

من هم گفتم اون هم خوبه، منم خوبم :))

گفتند: خب؟ کی به سلامتی؟

گفتم: حالاااااا واستیدنیشخند

"ع" گفت: از سرت هم زیادهابرو

"م"گفت: حرفا میزنیاساکت

خانوم "خ" گفتن: جک پاد زدی :))عینک

و من همچنان در خود می خندیدم و فکرهای خوب خوب می کردم.

می گفت: خوب نقل مجلس شدی و خودت خبر نداریا چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۳ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

به قول خارجی ها  counting down again!

 یا همون شمارش معکوس...

35 روز دیگه.... نمی دونم چرا اینقدر ساعت به ساعت همه چیز برامون مهم شده.

واااااااااااای چهارشنبه تا یکشنبه شب چقدر خوش گذشت.... باورم نمی شه اینقدر عالی بود همه چیز.

مرسی برای همه چی :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٩ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

فردا پروازمه... ساعت 4 صبح باید فرودگاه باشم.

استرس دارم و ذوق... یه جور خوبیه هر دوتاش با هم.

اینقدر کار نکرده دارم که حد نداره!

اوه بلیط کنسرت یادم نره تا تموم نشده!

کمتر از 20 ساعت دیگه :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

چقدر هوا ابری و دلگیر شده. همش ابری- بارونی. خسته کننده شده برام.

دارم طرح های کلاس فردا رو تمام می کنم. امید وارم بشه همه رو تموم کرد. به نوعی باید هلاک بشم. خالا شاید این وسط دو تا تست باقی مونده رو هم انجام بدم.

گفت: همون لباسی رو که تو یونان پوشیدی رو میشه بیاری؟ 

گفتم: دوسش داری؟ 

گفت: هوووووووم... آره خب... :)

گفتم: روزی که رفتیم جزیره می پوشمش... باشه؟

دیدم چیزی نمیگه... باز گفتم: ای ای ای ای..... همونی که "ع" گفت، مگه نه؟ ... و میزنه زیر خنده!

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

می گوید: از من پرسید تعطیلات کجا بودی؟ من هم با لبخند جوابش را دادم :))))

 گفتم : خببببب؟ گفت: approved! 

گفتم: اووو هنوز مانده... مگر نه؟

گفت همممممم میدانم و میدانی ؛ )

گفت: "ع" گفته با هم میرویم و انتخابش می کنیم و می سازیم!  و من گفتم حالا بگذار "ع" جان.... عجله داری ها!

"ع" می گوید دلش روشن است!

و من در دل گفتم: حالا مگر در دل ما چراغانی نیست؟! 

فقط22 روز دیگر :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

یه پنج  روز خوب... یه پنج روز تکرار نشدنی. چقدر خندیدیم... چقدر حرف زدیم و دست تو دست هم راه رفتیم.

خوشحالم. حس خوبی داریم با هم.

وقتی "ب" ما رو با هم دید و حرف زدیم تو کافی شاپ.... بهمون لبخند زد و روز بعدش بهم گفت:  می دونی اون موقعی که داشتیم شیرینی می خوردیم و با هم حرف می زدیم و از حنده داشتیم می ترکیدیم به چی فکر می کردم؟

گفتم چی؟

گفت: اگر اون اتفاقها قبلاً نمی افتاد، الان محال بود اینقدر خوشحال و خندون باشی....

یه لحظه برگشتم به گذشته ... به همین چند ماه پیش ... به استرس ها و جنگ اعصاب ها... دیدم آره ، راست میگه...

امیدوارم همه چی خوب پیش بره...

دوباره ... 35 روز دیگه :)


نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۱ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٢ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

فقط 10 روز دیگه مونده برای دیدار ...

فکر کنم حس خیلی خوبی باشه بعد از چند وقت....

نه وعده ای،نه وعیدی....فقط عمل به یه حرف... همین خیلی خوبه.... خیلی مثبته....

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

........... می گوید: تو چه؟

می گویم: هوووووووووم... بگذار... هنوز مانده...نه؟!....

نگاهم می کند و با لبخند می گوید باشد.... نفس عمیقی می کشد و هزار حرف نگفته از همان نفس جاری می شود.....

و من دلم می خواهد.... فقط گاهی اوقات آن نفس ها با بِبلعم و نگاهم را از آن لبخند ها نگیرم.....

و نفس هایم که سنگین و سنگین تر می شوند را در سینه حبث کنم.....

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

رفتی و نابودمون کردی دختر...

لعنتی با هر کی می شینم حرفتو یه ساعت می زنیم...

همینجوری یهویی..... دلمون برای خنده هات تنگ میشه....

همون یکی دو بار دیدنت کافی بود تا به دل بشینی... حالا که خودت رفتی، اما روحت همیشه پیش ماست... دلمون برات تنگ میشه..

بغض نترکیده ی ما رو کی خریداره؟! هان؟!

دوستت دارسم شیدا....

روحت شاد، روانت جاودان :(

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢۳ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

چقدر خوبه که اومدم خونه... حس تعلق... حس بودن.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢۱ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

امروز آخرین روز سفر با دانشگاهه. دلم برای همه چیز تنگ میشه. برای خنده هامون، برای شیطونیامون... برای جاهایی که دیدیم. برای عکسای دری وری ای که گرفتیم ... برای حالت تهوعمون تو کشتی!
فردا باید ۴ صبح فرودگاه باشیم . من و سه نفر دیگه پروازمون دیر تره، اما باید با بقیه بریم.
خیلی  خوشحال ام که این سفر رو اومدم. تنها... رها.... خیلی چسبید. 
 باید سفرنامه بنویسم برای این مسافرت دو هفته ای.
الان فقط منتظر پرواز بعدیمم که برم ایران.
نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٤ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

چقدددددر خوبه که یکی هست که یه کم... فقط یه کم براش مهم باشیم :)

تا استاتوس می زنم بگه: خوبی که؟!

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱۸ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

نوشته بود:

باشی..هستم.... 

نباشی... هستن!

تا این دیدم ترکیدم از خنده... زیرش یه کامنت خنده دار تر گذاشتم... دوباره ج داد... حالا هی من بگ هی اون بگو!

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

می گفت: من سکوت می کنم.

گفتم: یعنی تو خودت میریزی؟!

گفت: نه ساکت می شم....

گفتم: همین یعنی تو خودت میریزی!

صحبت ادامه دار شد... داستان پشت داستان.

گفتم می دونی من و تو مثل همون دوتا زن ناصرالدین شاهیم که از بس حرف میزدن...پادشاه 10 سال میندازدتون تو یه خونه... بعد از 10 سال ناصرالدین شاه میگه بیاریدشون بیرون...حرفاشون تموم شده دیگه...

یکیشون می گه: خواهــــــــــــــر هنوز کلی حرف نزده داریم! :))))))

یهو نگاهمون افتاد به ساعت... 2:48! اوه..... بخوابیم... بخوابیم!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

این هفته یه هفته ی بی نهایت شلوغه. همیشه قبل از مسافرت هام اینجوری میشه. فاینال. جمع کردن یه سری از وسایل خرد و ریزی که هنز تو جعبه نیستن و.....

آخخخخخخخخخ هنز هتل و بلیط پاریس رو اوکی نکردم.

می گغت: دو روز؟ دو روز کمـــــــــــــــه! بکنش سه روز... پاریس جای دیدنی زیاد داره. حیفه فلان جا و فلان جا رو نری.... شبها یه آب جو بگیر بیا بشین کنار رودخونه ی سِن  شهرو تماشا کن.... یادت نره شب بری ایفل! + کلی سفارشهای خرد و ریز....

یهو تو دلم گفتم:کاش با هم می رفتیم... بیشتر خوش می گذشت! اینقدر آدم ژر انرژی و شیطونیه که از ثانیه ثانیه ی بودن باهاش میشه لذت برد.

گفتم: ببین با این وضعی که تو تعریف می کنی فکر کنم یه جوری بشه که یه هفته برم ایران... سه هفته پاریس :)))

"ف" صد بار با اون حال سرما خوردش گفت میام کمکت هاااااااااا... گفتم تو خوب شو... حتماَ میگم بیای... همه چیز تقریباَ تو جعبه ست.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٤ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

ﻫﯿﯿﯿﯿﯿﯿﺴﺴﺲ!!!!!!
ﯾﻮﺍﺵ ﺗﺮﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮐﻨﯿﺪ !!!!!!!!!!!
ﺷﺎﯾﺪﮐﺴﯽ ﭘﺪﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ … ﺍ
ﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯾﻨﻘﺪﺭﺍﯾﻦ ﻃﻼﯼ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺥ ﻧﮑﺸﯿﺪ ...
ﻗﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ..
ﺍﺯﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﺪ،
ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺑﻮ ﮐﻨﯿﺪ،
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯿﺪ ،ﭘﺪﺭﻫﺪﯾﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ... ﭘﺪﺭﺧﻮﺩﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺱ
ﺍﺯﺩﺳﺘﺶ ﻧﺪﯾﺪ ﺑﺮﺍﺵ ﻭﻗﺖ ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ
ﻧﮕﯿﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ ﻣﻦ . ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻧﻪ !!!!!
ﺗﻮﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯾﯽ .... ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺗﻮﺳﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻭﻣﺪﻩ ... ﺗﺎﺍﺯﺗﻮ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ ... ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺵ ﺩﻝ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ
ﻧﺸﮑﻨﯽ ...
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮐﻢ ﯾﻮﺍﺷﺘﺮ !!!
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﭘﺪﺭﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

نیم خیز نشستم رو کاناپه توی هال... لپتاپ رو پامه و دارم به کارام میرسم.

یه چیزی رو خوب می دونم... اونم اینه که دوست ندارم یکی بیاد بهم تلنگر بزنه که برگردم به گذشته یا منو یاد یه چیزایی بندازه که کمی برام ناخوشایند بوده.

چیزی که تموم شده , تموم شده.... لزومی ندارم هی فلش بک بزنم به گذشته و بگم: عه چقدر فلان چیز خوب بود... یا عه چقدر بد بود و....

یاد گرفتم فلَش بک زدن چیز خوبی نیست... الان و آینده رو باید چسبید.

البته گاهی باید کرکره ی ذهن یه سری افراد رو کشید پایین تا بفهمن چیزی رو که خودشون خراب کردن رو دیگه نمیشه درست کرد... بازگشت و تلنگر بهش هم بی ارزشه  فاصله ها بهتره برگرده به خیلی قبل تر...

به قول  "م".... This is the  point : Forgive or Forget!!!!

 



نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

داشتم ویترین اتاقمو جمع می کردم و میذاشتم تو جعبه. یه چیزایی رو الکی نگه داشته بودم. یه سریشو پاره کردم_یه سریشو هم شوت کردم سطل آشغال. 

نمیدونم چرا عادت کردم هی از این خونه به اون خونه همه چیزو ببرم.

دره یکی از جعبه هایی که تو کمدم بود رو باز کردم ، یه سری چیز میز روش بود زدم کنار، یه نگاه انداختم بهش. گفتم: من اینو اون دفعه که رفته بودم ایران آوردم، بدون اینکه از تو کیسه ش درش بیارم.... 

یه سری عظیمی از لباسامو دادم خیریه.

هنوز نمی دونم با بعضی از خرد و ریز هایی که دارم باید چیکار کنم.... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۸ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

امروز حس خیلی خوبی داشتم وتی تونستم یکی رو عاشق رشته اش کنم.

با اینکه دست چپ بود و چند تا چیز و باید برعکس انجام م داد اما از ته دل خوشحال بود.

اینقدر خوشحال بود که بعد از تموم شدن کارش من و محکم بغل کرد و گفت بازم بیا! گفتم نگران نباش دو ماه دیگه میام. و با هم زدیم زیر خنده.

برق هر لحظه تو چشماش خوشحالم کرد... نیشش باز شد.... کلی ذوق از حرفاش داشت میزد بیرون!

خوشحالم :)

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

لذتی که در گرفتن یک عکس سلفی خاص در یک کنسرت هست در هیچ چیز دیگری نیست!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

کم کم دارم به روز معود نزدیک و نزدیک تر می شم.

همه چی آمادشت تقریباً.

فقط یه میلیون تا کار دارم. ... از موکوتاه کردن و جمع کردن خرت و پرت ها تا هزار تا چیز دیگه.

خوشحالم که کسی با هام هست که ماه بانو رو درک کنه :)))  این موضوع از همه چی مهم تره.

بهراد خاله هم که حسابی بزرگ شده... منتظره خاله جان بره ببیندش.

یه برنامه C++  باید بنویسم.... به قول "پ" اوه اوه حالا باید منتظر کامپایل شدنش باشیم. قسمت ترسناک قضیه!


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

بعد از قرنی عکس پروفایل ف. ب رو عوض کردم.

اومدم سر کلاس، دیدم یه پیغام رو فیس بوک دارم. دیدم استاد ترم پیشم نوشته:

Holy cow that picture is gorgeous!

حالا من خندم گرفته بود. ردیف اول هم نشسته بودم. 

صحنه ی فانتزی-کمدی آفریدیم!

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٧ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

ههههههیع... باز هوای اینجا ابری شده و نم نم بارون داره میاد... هوای نیمچه خنکی که آدمو قلقلک میده برای پیاده روی!

چقدر این چند روز کار دارم. مخصوصاَ شنبه.

فقط 28 روز دیگه مونده.

استاد گرانقدر هم تحویل پروژه رو انداخت هفته ی دیگه. خیر ببینه!

چقدر من خستم.. از استرس زیاده فکر کنم. دیروز داشتم به مرز سکته میرسیدم دیگه.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |

داشت به کارهاش می رسید. 

یه گفتم: می دونی که یه ماه و خورده ای نیستم؟! سرش رو بالا آورد و با چشماهای گرد شده گفت: چی؟ یه ماه و خورده ای؟!!!

گفتم آره خب... لبم رو هم لرزید....

لبخند تلخی زد و  گفت: می دونم دلت تنگ شده.... باید بری... نیاز داری بهش....

حس کردم اشک ت چشماش حلقه زد اما زود خودش جمع و جور کرد....

گفتم: دلم برات تنگ میشه ها.... بغضم داشت می ترکید.... سرم رو برگردندم...

خودمونو مشغول کارای دیگه کردیم و مثلاً دلتنگیمون رو مخفی کردیم!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٤ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط یاس آبی نظرات () |


آخرين مطالب
» وبلاگ جدید
» هوراااااااااا
» :)
» شیدا شدم
» 9 روز و 7 ساعت
» نقل مجلس
» ۱۳٩٤/٧/٢٩
» فردا
» جزیره
» approval

Design By : RoozGozar.com





Powered by WebGozar